تبلیغات
عکس و داستان از جنیان و ارواح
داستانی,باره,اتاق,مرموز,و,شیطانی,

.:. امروز :
   
 
پیوندها
وبلاگ دوست یابی
emoboyiran
emoboy and emogirl iran
امكانات

لینكدونی(پیوند های روزانه)


تبلیغات





داستانی در باره اتاق مرموز و شیطانی

سلام خدمت دوستان این داستان در مورد یه اتاقه ترستانکه دیگه بیشتر از این  توضیح نمیدم خودتون ببینید.....

این قضیه مربوط میشود به سه سال پیش ...

ما در حال تحقیق بر روی پروژه ای بودیم كه نامش را گذاشتیم پروژه (( اتاق مرگ ))...

موضوع خانه ای بود كه ساكنینش میگفتند یكی از اتاقهای ان شیطانی میباشد و حتی از اینكه از جلوی ان اتاق نیز بگذرند

هراس داشتند این اتاق در قسمت زیرین ساختمان واقع بود ... این خانه درناحیه ای سرسبز و خرم قرار داشت ...

ساكنین ان خانه در اصل 5 نفر بودند 2 دختر و یك پسر و بالاخره پدر و مادر ...

دو دختر به نامهای : لیزا و ماری

پسر به نام : ادولف

مادر و پدر به نامهای : گاس و انی

متاسفانه * لیزا كه دختر كوچكتر بود بطرز وحشتناكی كشته

میشود ( در همان اتاق مرموز ) از همان زمان ان اتاق را

اتاق شیاطین میدانند ... لیزا تنها 9 سال داشت ...

حال بشنوید از نحوه مرگ لیزا :

شب * ساكنین شام را در كنار هم میل كرده و پس از مدتی هر كدام برای خواب به اتاقهایشان میروند ... اتاق لیزا نیز همین

اتاق مورد نظر ما بوده است ... گویا هر از چند گاهی در این اتاق سرو صدا هایی رخ میداده ولی ساكنین عامل ان را باد و...

میدانستند . خلاصه چند دقیقه ای از رفتن لیزا به اتاقش نمی گذرد كه با گریه از اتاق بیرون میاید ( طبق گفته خانواده )

و خطاب به مادر و پدرش میگوید : یك كسی توی اتاق منه ... این كیه ...چرا اینجایه ...

مادر و پدر كه به این عوامل عادت داشته اند دوباره دخترك طفل معصوم را راهی اتاقش میكنند ولی بعد از مدتی

دوباره لیزا بیرون میاید و همان حرفها ...

این موضوع چند بار تكرار میشود و پدر و مادر بی فكر و بی مسئولیتش كلافه میشوند * سرش فریاد كشیده و او را به زور

داخل اتاقش میكنند و در را به رویش قفل میكنند ...

( گفته میشد لیزا خیلی خانواده اش را اذیت میكرده ومتاسفانه همیشه با كم توجهی اعضاء روبرو میشده است )

خلاصه او را در اتاق زندانی كرده و به اتاق خوابشان كه در طبقه بالا بود رفتند ...


حال بشنوید از لیزا : پدر و مادر میگفتند : وقتی در اتاق خواب بودیم صدای لیزا را ضعیف میشنیدیم ولی پس از مدتی قطع شد

( در حین تعریف این قضایا پدر و مادر همینطور خودشان را لعنت میكردند كه چرا حرف دختر كوچولو را گوش ندادند )


خلاصه دیگر تا صبح هیچ صدایی از سمت اتاق لیزا به گوش نرسید ... صبح ساعت 6 پدر جهت رفتن به محل كار راهی میشود...

در همین حین به سمت اتاق لیزا رفته و در را كه قفل كرده بود باز مینماید ولی داخل را نگاه نمیكند تا ببیند چه اتفاق
وحشتناكی برای لیزا روی داده است ... و از منزل خارج میشود .

مادر ادامه میدهد : ساعت 7 بود كه برخاستم و برای تدارك صبحانه به اشپزخانه رفتم ( پدر معمولا صبحانه نمیخورد )

بچه ها نیز بیدار شدند ولی لیزا هنوز خواب بود ... من و بچه ها مشغول صرف صبحانه شدیم و ساعت 7:30 بود كه به

ماری ( دختر دیگر ) گفتم برو لیزا رو بیدار كن تا بیاد صبحانه بخوره ... ماری رفت و ناگهان صدای جیغ وحشتناكی

از سمت اتاق لیزا امد من و ادولف ( پسر خانواده ) به سرعت به سمت اتاق دویدیم و ماری را دیدیم كه شوكه شده بود...

دهانش باز مانده و قادر به حرف زدن نبود رنگش مانند گچ بود و همینطور با انگشت به سمت اتاق لیزا اشاره میكرد ...

داخل اتاق شدم و ...................................///

( به اینجا كه رسید مادر تا حدود دو دقیقه نتوانست حرف بزند و گریه امانش را برید )

میدانید چه دیده بود ؟.....................

لیزای كوچولو كه قدش تقریبا 90 سانت بود بر روی دیوار روبرویی به صلیب كشیده شده بود ... تصورش هم مشكل است

دستانش بوسیله میخ به دیوار دوخته شده بود و همینطور در قسمت بالای دیوار اویزان مانده بود و

دستان كوچكش غرق خون بود ( خون خشك شده )

متاسفانه گلوی او نیز توسط یك میخ به دیوار دوخته شده بود و سرش ثابت مانده بود و با چشمان وحشت زده به روبرو نگاه

میكرد ...

تصور كنید بچه ای كوچك و پاك به این شكل روی دیوار معلق ...

مادر ادامه داد : فقط تونستم جیغی بزنم و دیگه هیچی یادم نمیاد ...

حالا پدر ادامه داد : من ظهر به خانه باز گشتم خانه ساكت بود بچه ها را صدا زدم ناگهان ادولف با وضعی عجیب دوید و

منو بغل كرد دستاش میلرزید و دندوناش به هم میخورد هر چی پرسیدم چی شده ؟ نمیتونست جواب بده

منو كشید و به سمت اتاق لیزا برد ... ناگهان همسرم و دیدم كه روی زمین افتاده و هم چنین ماری دخترم رو كه داشت گریه

میكرد ... به سمتشون دویدم و همین كه داخل اتاق لیزا شدم اون منظره وحشتناك رو دیدم فریادی كشیدم و اختیارمو از دست

دادم مانند دیوانه ها شده بودم ( خودتون رو جای اون بذارید ) میگفت به همه جا مشت میزدم / گریه میكردم / داد میزدم /

اصلا باورم نمیشد میگفتم همش خوابه دختر شیرین من لیزای من دختر كوچولوی من و ...

( پدر و مادر بخاطر رفتار شب قبلشون با لیزا * دچار عذاب وجدان شده بودند )

مادر تا یك سال در اسایشگاه روانی بستری بود ... بچه ها دچار ناراحتی اعصاب شده بودند ... پدر نیزدچار افسردگی شده بود.

( پدر لیزا جسد به دیوار دوخته اونو پایین اورده بود و در همین حین دچار جنون انی و افسردگی شده بود ولی رفع شد ) ...

پلیس بعد از اینكه نتوانست قاتلی را در این مورد دستگیر نماید مورد را مختومه اعلام كرد ... حتی تا چند وقت پدر و مادر را

قاتل میدانست ولی بی گناهی انها اثبات شد ...

حال بشنوید از این :

مادر خانواده تا یك سال به علت اختلالات روانی بستری بود ... ولی اعضای دیگه میگفتند كه : دو ماه بعد از اون قضیه

صداهای عجیبی ازاتاق لیزا به گوش میرسید ... بطوریكه انها در اتاق را قفل كرده و جلوی ان را با وسایل پوشاندند ...

انها حتی از جلوی در هم عبور نمیكنند و علت ان همان ترسی بود كه بر انها وارد شده بود ... انها از ان اتاق وحشت داشتند ...

( من دوستانی را دارم كه فقط برایم تحقیقات اینگونه انجام میدهند ... مورد این خانواده را نیز یكی از انها به من خبر داد )

من نیز به همراه دو تن ازاعضاء گروه راهی این خانه شدیم و علت حضورمان را كمك بیان نمودیم ...

انها میگفتند كه : سر و صدای زیادی از اتاق لیزا می اید ( البته فقط شبها ) ... ادامه دادند : لیزا را شیاطین به صلیب
كشیده اند ...


خلاصه پس از شنیدن این موارد تصمیم گرفتم كه شبی را در این اتاق بگذرانم تا ببینم موضوع چیست ؟

برای همین به ان خانواده گفتیم كه چند شب مارا در خانه تنها بگذارند و به محلی دیگر بروند ... انها به منزل یكی از اقوامشان

رفتند و ما نیز در خانه مشغول شدیم ... وسایل را از جلوی اتاق لیزا برداشتیم و وارد شدیم ... اتاق سرد و تقریبا تاریكی بود

تار عنكبوت كنج های اتاق را گرفته بود و همچنین محل سوراخ شدگی دستها و گردن لیزا روی دیوار مشخص بود ...

لیزا از ارتفاع 170 سانتیمتر در هوا معلق بوده است ...

خلاصه قرار شد كه شب را در همین اتاق بگذرانم تا ببینم موضوع چیست و چه اتفاقاتی در این مكان رخ داده كه باعث ترس

لیزا گشته است ...

پس از صرف شام * ساعت 12 وارد اتاق شدم ... اتاق ارام بود روی تخت لیزا دراز كشیدم و همینطور به سقف چشم دوختم

یك ساعت گذشت و هیچ خبری نشد ان دو نفری كه همراهم بودند در طبقه بالا منتظر بودن و در این یك ساعت

از طریق موبایل با انها در تماس بودم ولی طبقه بالا هم ارام بود ...

تا اینكه .............................

احساس سر دردی خفیف پیدا نمودم متوجه شدم كه قرار است اتفاقاتی بیفتد چشمانم را بستم و تمركز كردم ...

اتاق لیزا دارای كمد و گنجه دیواری بود ناگهان درب كمد لیزا به ارامی باز شد من درست درب را نمیدیدم چون تاریك بود . ولی

از صدای ان متوجه شدم كه باز شد این كمد دو در داشت ناگهان در دیگر نیز به ارامی باز شد مانند اینكه كسی قصد خروج

از كمد را دارد ... من به اصطلاح خودم را به خواب زده بودم ولی از زیر چشم قضایا را نظاره میكردم ...

درهای كمد باز شد هیچ صدایی نمی امد همه جا ارام بود و فقط صدای باز شدن درب كمد بود كه سكوت را شكست ...

تا چند دقیقه هیچ اتفاقی نیفتاد ولی ناگهان درب گنجه ها نیز باز شد البته تندتر از دربهای كمد و یهو با شدت بسته شد ...

ناگهان از داخل كمد نوری ضعیف را دیدم این نور به نظر ثابت میرسید در همین حین بود كه سر درد عجیبی گرفتم ...

از درون داغ شدم و سرم به شدت گیج رفت ... از تخت برخاستم ناگهان توسط نیرویی به عقب رانده شدم ... این نیرو به

سهمگینی نیرویی بود كه الفرد را در بر گرفته بود ...

( اشاره به تاپیك : اگر به اروگوئه رفتید به این روح كمك كنید و تاپیك : پی بردن به راز مردی كه عمودی دفن شده بود )

به ناگاه احساس برون فكنی به من دست داد به شدت تمركز نمودم و توانستم این نیرو را درك نمایم ... ولی انرژی زیادی

گرفت ... این نیرو بسیار قوی بود دربهای كمد و گنجه همینطور باز و بسته میشد ... ان دونفری كه در طبقه بالا بودند

باتوجه به سرو صدا به پایین امدند ولی جالب این بود كه درب اتاق باز نمیشد ... اونا صدام میزدند ولی من نمیتونستم

جوابشونو بدم دهانم قفل شده بود ... اونا تنه های محكمی به در میزدن ولی باز نمیشد ...

بالاخره از جا بلند شدم و به سمت كمد رفتم بعد از حدود یك دقیقه به كمد رسیدم و داخلش رو نگاه كردم در گوشه كمد

نوری رو دیدم ولی هنوز 5 ثانیه نگذشته بود كه نور با شدت به سرم خورد و منو به عقب پرت كرد احساس میكردم یكی داره

منو حمل میكنه اعصابم خرد شده بود برای همین به شدت تمركز كردم و نیرو فرستادم ... نور داخل كمد از سفید به به سیاه تغییر

رنگ داد و به ناگاه ناپدید شد ... من هم كه تا اون موقع احساس میكردم در دستان كسی قرار دارم مانند كسی كه تكیه گاهشو از

دست بده نقش زمین شدم ...

بعد از اینكه قضیه تموم شد درب اتاق باز شد و بچه ها داخل اومدن و منو بیرون بردن ... دیگه نای حرف زدن نداشتم ...

تا دوساعت هیچی نگفتم بعد كه حالم بهتر شد كم كم قضایا رو تعریف كردم ...

قرار شد یك شب دیگه بمونیم تا جلسه احضاری تشكیل بدیم من وقتی روی موردی به اصطلاح (( كلید )) كنم تا تموم نشه ولش

نمیكنم برای همین یك شب دیگه هم موندیم و روح احضار شد این روح با سختی فراوان احضار شد و نتیجه اینچنین بود :


این روح متعلق به شخصی به نام (( كایس فاكر )) بود ... او در زمان حیات * مدیومی شیطانی بوده و از قضای روزگار

قبر او دقیقا پشت كمد لیزا قرار داشت ... او 50 سال پیش در گذشته بوده ولی بنا بر اعتقادات خاص خودش

اونو بی خبر دفن كرده اند ... دقیقا كنار منزلش ... و اینكه هیچ كس نمیدانسته در این مكان قبری مربوط به این شخص

وجود داره ... منزل او بر اثر كهنه و قدیمی بودن تخریب میشود تا اینكه این محل 10سال پیش توسط پدر و مادر لیزا

خریداری میشود و انها در انجا خانه ای نو بنا میكنند و خانه را طوری میسازند كه در ورودیشان دقیقا روی دهانه قبر این مدیوم

قرار میگیرد ... اتاق لیزا دقیقا زیر درب ورودی خانه قرار دارد و جسد (( كایس فاكر )) نیز پشت كمد زیرزمین قرار میگیرد ...

این مدیوم شخصی خبیث بوده و با شیطان مراوداتی داشته و پس از مرگش نتوانسته به سطح كمال برسد این مدیوم در

زمان حیاتش اعتقادات پستی داشته و این اعتقادات را به گور برده است ... او توسط نیروی شیطانی و خباثت استثنایی خویش

ان بلا را سر لیزا اورده است ( همانطور كه مرا حمل میكرد او را نیز بلند نموده و ...)

جالب اینكه اثر خباثت این فرد تا 50 سال بعد از مرگش نیز وجود دارد ... بعدها فهمیدیم كه اعتقادات مذهبی خانواده لیزا

صفر میباشد و...

پس از اینكه به این موارد پی بردیم از داخل كمد لیزا شروع به حفاری كردیم تا به تابوت رسیدیم و بعد تابوت را در محلی دیگر

به خاك سپردیم ... ولی طفلك لیزا كه ندانسته اسیر نیروی شیطانی شد ... روحش شاد ...


افرادی مانند این مدیوم دقیقا تحت تسخیر شیطان میباشند هم جسمشان و هم روحشان...

و شیطان در كالبد انها رخنه دارد ...

این هم موردی از تلفیق نیروی روح با ماده بطوری كه باعث قتل شد ...///

مشخصات كامل :

پدر : گاس انریك 40 ساله مادر : انی جوزف 36 ساله دختران : لیزا و ماری 9 و 14 ساله پسر : ادولف 11 ساله محل سكونت : ارژانتین ................///
ارسال شده توسط:عرفان سیفی در یکشنبه 23 آبان 1389 | نظرات()
مطالب گذشته

داستان هایی واقی از جن
عکس خودکشی یه دختر در مترو تهران
عکس هایی وحشتناک از خودکشی جوان هندی
سخنان ارواح درباره حیات خانوادگی در جهان روح
عکس جن
عکس از ارواح
چشم سوم چیست
تکنیک های عمومی گوی بینی
معروف ترین مکان های ارواح
مکان هایی زندگی جنیان
ماهیت جن ها
گوشه هایی از مکالمه با ارواح
عواملی كه ارواح مبادرت به اذیت دیگران می كنند ...
5 راه برای ارتباط با روح
اطلا عاتی در مورد جن

آرشیو ماهانه
آبان 1389
نظر سنجی
+ ایا از عمل کرد وبلاگ راضی بوده اید
-
-
آمار كلی وبلاگ
نویسندگان عرفان سیفی

آمار وبلاگ بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید های این ماه :
بازدید های ماه قبل :
کل بازدید ها :
تعداد کل مطالب :

اطلاعات بیشتر
Pagerank
تبلیغات

‍CopyRight © 2008 - 2009 by http://safierfan.mihanblog.com . Allreserved
This Template Transporting For Mihanbblog By WorldTemp.MihanBlog.Com And Special Thanks To Milad Mahdavi

داستانی,باره,اتاق,مرموز,و,شیطانی,